باز باران
چقدر دوست دارم این فاصله را که تنها تو روشنی و مبهم است بهار با آنهمه شکوفه و جوانه تو نیستی و غریبند تمام آشنایان دیرینه بی تو دلم اما پر است از عشق و سرم پر از امید باشد که . . . روزها چونان با شتاب درگذرند که مدتهاست خودم را حتی در آینه جا گذاشته ام هرقدر کوه ماندم، گردباد شدی و مرا پیچاندی . نه ! در هم پیچیدی من بنا به خاصیت خود کوه می مانم تو بنا به خاصیت خود باد هر چه دورتر باشی آرامترند گنجشکها روی درخت لباسها روی بند ...... دور باش و نباش تو هیچ نبوده ای . نه زیر سئوال . نه هیچ جای دیگری من فقط یادم رفته بود ذره بین مادر بزرگ را کنار بگذارم وقتی سرم را از لاک تنهاییم بیرون آوردم. عاشق که میشوی ، شاعر میشوم شاعر که می شوی ، عاشق . . . دخترک درون آینه را به دقت نگریستم آرام آرام اشک می ریخت لبهایش برعکس گونه هایش خشک بود نمی دانست حالا چه باید بکند پیشترها مانده بود میان زمین و آسمان امروز اما خودش را رهانده بود و به زمین گرم خورده بود دلش سرد بود چشمش می سوخت تاب راه رفتن نداشت نگاهش را بسوی آسمان چرخاند خدا را دید که از آن بالا به او نگاه میکند خدا . . . مدتهاست بهار رفته است و ما نفهمیدیم از اولش آنقدر داغ بودیم که.... قرارمان بر باد و من هنوز بیقرار.... ببین چه ناتمام ، تمام میشوم

