باز باران

دلم اما پر است از عشق

و سرم پر از امید

باشد که . . .

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۱ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

روزها چونان با شتاب درگذرند که مدتهاست خودم را حتی در آینه جا گذاشته ام

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

هرقدر  کوه ماندم، گردباد شدی و  مرا پیچاندی . نه ! در هم پیچیدی

من بنا به خاصیت خود کوه می مانم

تو بنا به خاصیت خود باد

هر چه دورتر باشی آرامترند گنجشکها روی درخت

                                                            لباسها  روی بند

                                                                                ......

دور باش و نباش

تو هیچ نبوده ای . نه زیر سئوال . نه هیچ جای دیگری

من فقط یادم رفته بود ذره بین مادر بزرگ را کنار بگذارم وقتی سرم را از لاک تنهاییم بیرون آوردم.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٠ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

عاشق که میشوی ،‌ شاعر میشوم

شاعر که می شوی ، عاشق . . .

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۸ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

دخترک درون آینه را به دقت نگریستم

آرام آرام اشک می ریخت

لبهایش برعکس گونه هایش خشک بود

نمی دانست حالا چه باید بکند

پیشترها مانده بود میان زمین و آسمان

امروز اما خودش را رهانده بود و به زمین گرم خورده بود

دلش سرد بود

چشمش می سوخت

تاب راه رفتن نداشت

نگاهش را بسوی آسمان چرخاند

خدا را دید که از آن بالا به او نگاه میکند

خدا . . .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٠ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

مدتهاست بهار رفته است و ما نفهمیدیم

از اولش آنقدر داغ بودیم که....

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٤ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

قرارمان بر باد

و من

هنوز

بیقرار....

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٩ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

ببین چه ناتمام ، تمام میشوم

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۸ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

حیف...دیگر قلم دستم را نمی گیرد

 

نمی دانم این باران بی امان جه داغی بر دل زمین نهاده این بهار که این همه شقایق از هر گوشه سر بر آورده است . مهربان من این همه زیبایی را سپاس

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٥ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

·         نه انگار که 10 سال گذشته است ، کاش به جای پیشانیت مغزت اندکی چروک برمی داشت !

 

·         پیرزن که رد شد سلامش کرد!  بوی گلاب درمشامش پیچید و صدای اذان کوچه را پر کرد. اشک در چشمانش حلقه بست . شاید خدا او را بخشیده باشد.....

 

·         چه حس عجیب رعب آوری خدای من اگر ایمان بیاورم هر لحظه مرا می نگری! شرمساریم را تاوان بدیهایم  قرار ده. خدای خوب من

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱۳ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |